روز یازدهم محرم: حرکت کاروان اسرا از کربلا
حضرت زینب (س)
یارب آن آهوی مشکین به ختن باز رسان وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان
غنچه دل وقت تولد جز به رخش باز نشد این دلم رفته زجان آن دل من بازرسان
از ازل نام مرا عشق بر او پیوند زد یار مه روی مرا باز به من بازرسان
قد رعنای مرا قصه شکست ای ساقی حسینم در قتلگه است یار به من بازرسان
من به آن روز شکستم که شدم محرم راز مادرم گفت این پیرهن به گل من بازرسان
آن یکی جان دلم داد دو دستش اما باز لب تشنه بماند آن گل من بازرسان
سوخت این دلم باخیمه ها برحسین جانم فدا گفت زینب من رازمرا تو به جهان بازرسان
سخن این است برادربی تونخواهیم حیات شد به آنشب مویم سپید جان به حسین بازرسان
نامی این شعر تو از خون دل حافظ هست گفت خواجه ای دست به قلم غصه من بازرسان
۱.اسوه زنان عالم ، زینب کبری
ویژگی های فردی
نام پدر : حضرت امیرالمومنین علی بن ابیطالب (ع)
نام مادر : حضرت فاطمه زهرا (س)
ناریخ ولادت : روز پنجم جمادی الاولی سال پنجم یا ششم هجری قمری
محل تولد : مدینه
کنیه : ام الحسن و ام الکلثوم
القاب : صدیقه الصغری، عصمة الصغری، ولیه الله العظمی ، ناموس الکبری ، شریکةالحسین (ع) ، کامله ، فاضله و...
همسر : عبدالله فرزند جعفر بن ابیطالب
تعداد فرزندان : ۳ پسر ( علی ، عون ، جعفر ) و۱ دختر ( ام الکلثوم )
وفات : شب یکشنبه ۱۵ رجب سال ۶۳ هجری قمری
محل دفن : شام
آن گلهای زیبا وپر طراوت بهار را دیده اید که چگونه به فضای اطراف خود جان می بخشند و همه جا را آکنده از زیبائی و لطافت میسازند ؟ وآیا تا بحال دیده اید که ناگهان تند بادی خشمگین و بیرحم دمی وزد ، گلهای زیبا را از شاخه های درختان جدا میسازد و بر زمین میافکند.
هنگامیکه آن گلبرگهای زیبا روی زمین پراکنده میشود آن باغبان شوریده را مشاهده کنید که با چه حسرت و اندوهی به آن گلبرگهای زیبا مینگرد . قطرات اشکهایش را ببینید که آرام آرام بر گونه اش سرازیر میشود . باغبان خوب میداند که دقایقی پس از ان زیبائی وطراوت باغش با ریختن گلبرگها از بین میرود و دیگر از آن عطر مست کننده خبری نخواهد بود .
و زینب (س) نیز همچون آن باغبانی شوریده حال ناظر پر پر شدن گلهای زیبائی بود که جهان را عطراگین میساختند و نمونه های کاملی از فضیلتهای انسانی بودند. زینب در دنیائی پر از نامردی ، پلیدی و فریب صلای آزادی و انسانیت سرداد و از فضیلت های انسانی وارزش تعالیم اسلام سخن گفت ومردمی را که دست خویش را بجنایت آلوده و بعد ابلهانه بر کرده های خویش افسوس خورده وبر سوگ نشسته بودند بباد ملامت گرفت .
هوش و ذكاوت
در اهمیت هوش و ذكاوت آن بانوى بزرگوار همین بس كه خطبه طولانى و بلندى را كه حضرت صدیقه كبرى فاطمه زهرا (س) در دفاع از حق امیرالمؤمنین (ع) و غصب فدك در حضور اصحاب پیغمبر اكرم (س)ایراد فرمودند، حضرت زینب (ع) روایت فرموده است. كه حضرت زینب علیها السلام با اینكه دخترى خردسال (یعنى هفت ساله و یا كمتر) بود، این خطبه عجیب و غرّاء كه محتوى معارف اسلامى و فلسفه احكام و مطالب زیادى است را با یك مرتبه شنیدن حفظ كرده، و خود یكى از راویان این خطبه بلیغه و غراء می باشد.
فصاحت و بلاغت
كلمات و فرمایشات گهربار آن حضرت در خطبه هایى كه از آن حضرت روایت شده، خود قوی ترین دلیل بر كمال فصاحت و بلاغت آن بانوى بزرگوار می باشد. همان بانویى كه امام سجاد (ع) در حق ایشان فرمودند:
«اى عمّه! شما الحمد للّه بانوى دانشمندى هستید كه تعلیم ندیده، و بانوى فهمیده اى هستى كه بشرى تو را تفهیم ننموده است».
در اینجا مرورى كوتاه به قسمتى از خطبه آن حضرت در مجلس یزید كه یكى از بزرگترین حركتهاى آن حضرت، در واقعه كربلا بود كه دستگاه حكومت بنى امیه را به شدّت لرزاند می كنیم:
«به خدا قسم اى یزید، هر چه كردى بازگشت آن به سوى خودت خواهد بود، چرا كه تو جز پوست خود نشكافتى و جز گوشت خود ندریدى.
اى یزید! در آن روزى كه خداوند بدنهاى پاك شهیدانمان را حاضر می كند تا حقوق خود را از ستمگر بستاند، تو بر رسول خدا (ص) وارد خواهى شد، امّا می دانى در چه حالى؟ در حالیكه خون عزیزان او را ریخته و حرمت ذرّیه او را از بین برده اى. آرى اى یزید! از این پیروزى ظاهرى كه به دست آورده اى، غرق شادى مشو، و آن عزیزان را كه در كربلا به خاك و خون كشیده اى، مغلوب و مرده مپندار. كه خداوند می فرماید: (كسانى را كه در راه خدا شهید شده اند مرده مپندارید. بلكه آنان زنده اند و در نزد خداى خود روزى می خورند). سوره مبارکه آل عمران ، آیه 169
و اى یزید! براى تو همین بس كه حاكم در آن روز خداوند، و دشمن تو پیامبر خدا، و یاور و پشتیبان اهل بیت جبرئیل باشد. و به زودى كسى كه این مقام را براى تو زینت داده و تو را بر گردن مسلمین سوار كرده است (یعنى معاویه)، خواهد دانست كه چه جانشین بدى براى خود تعیین كرده و در روز جزا درخواهید یافت كه بدترین مكان از آنِ كیست؟ و بدبختى و ضعف و زبونى شامل چه افرادى خواهد شد.
حضرت زينب (س) بزرگ بانوي جهان اسلام، بيدادگر و ادامه دهنده حادثه عاشورا و دارنده دانشهاي دو جهان و به گفته امام سجاد (ع): " داناي بدون آموزگار و فهميده بدون فهماننده " بود. الگوي راستين وي، بانوي دو جهان, حضرت فاطمه (س) مادر وي بوده است. زينب (س) در دامان پرمهر و معنويت فاطمه (س) از سرچشمه معارف اسلامي و قرآني سيراب گشت. رسالت راستين زينب هنگامي آغاز گرديد که پس از به شهادت رسيدن امام حسين (ع) و هفتاد و دو تن از يارانش با ايراد سخنان آتشين به بيدارگري مردم کوفه و ستيز با ستمکاران و يزيديان پرداخت.
پس از واقعه خونبار كربلا نقش ايشان روند تازه تري يافت. آن حضرت در اين دوران ضمن حضور در كاروان اسراي كربلا در برابر حكام جور قرار گرفتند و به افشاگري ظلم و ستم وارد بر آل طه از سوي خاندان اميه پرداختند. آن حضرت در اين دوران سخت با حضور در كاخ برخي حكمرانان جور زمان مانند يزيد و ابن زياد، با تاكيد برحقانيت طريق آل محمد بر سخنان و تبليغات مسموم خاندان اميه درباره بني هاشم خط بطلان كشيدند.
صديقه توانا، عقليه دودمان وحي، تربيت شده خاندان نبوت، حضرت زينب كبري(س) است. همو كه در بزرگواري و كرامتش بسيار سخن ها گفته و نوشته اند.
او نمودار حق و جهاد در راه خدا و نگهدارنده ايمان و عقيده، قهرمان دليري و شجاعت، جلوه فصاحت و بلاغت، شعله ستيزه جوي باطل و آتش افشان حق در برابر نيروهاي ستمگر و كوبنده دژخيمان زورگو است.
زينب(س) تجسم زهد، ورع، علم، عفاف و شهامت و عقيله طاهره، متعلق به اخلاق الهي است. اين بزرگوار (س) راه مقاومت در برابر باطل را به امت نشان داد و فداكاري در راه خدا و چشم پوشي از همه چيز را در راه برافراشتن پرچم حق به همه ياد داد.
ايثار، فداكاري، صبر و بردباري، علم وسيع و دانش وافر، سخنان سنجيده و منطقي او در فرصت هاي حساس توأم با آن مظلوميت و ستم هاي جانكاهي كه به او وارد آمده است، از او چهره يك شخصيت بي نظير، رزم آور شجاع، جهادگر بي باك و سخنور توانا را در قلوب و اذهان ترسيم نموده است كه تا چرخ زمان حركت دارد، تا نسل ها در روي زمين حيات دارند و تا زمين دور خورشيد مي گردد اين چراغ فروزان، نورافكن جهانيان و نسل هاي آينده خواهد بود.

۲.مهربانی در صحرای کربلا
چه بهانه ای بهتر از این که گریه ات را رها کنی و بغض فروخفته چند ده ساله ات را بیرون ریزی.

عطوفت، مهروزی، عشق، فداکاری و از خودگذشتگی، واژه هایی نام آشنا برای همه ما هستند. واژه هایی که هر انسان عاقل و معتدلی آنها را می فهمد و به طور فطری به سمت انها گرایش دارد.
محبت اکسیری ارزشمند است که در سخت ترین ها هم نفوذ می کند و نیاز انسانها به این گونه است که بدون این اکسیر نمی توانند از زندگی بهره برند.
همین امر موجب می شود تا نظریه پردازان و روانشناسان متعددی، سالهای متمادی از عمر خود را صرف مطالعه و تحقیق بر روی اثرات این اکسیر پرارزش کنند تا همواره این نکته را به بشریت یاداوری کنند که برای بهره مندی از این اکسیر قدرتمند چه باید بکنند و چگونه رفتار کنند. محبت عنصری بی نظیر است و وقتی در میان اعضای یک خانواده جریان می یابد، زیبایی اش دو چندان می شود. درس مهرورزی را می توان به روش های مختلف آموخت. اما برای ما شیعیان مظهری از محبت وجود دارد که تا همیشه مایه افتخار است.
مظهری روشن و بی نظیر که در هیچ یک از کرسی های علمی دنیا یافت نمی شود، چرا که جایگاهش در کرسی آسمان هاست و اصلا از جنس زمین نیست. آری! سخن از حماسه ای عظیم است که پیشینیان و آیندگان شرمسارش هستند. حماسه عظیم عاشورا که بزرگترین درس عطوفت و مهرورزی است...
داستان خواهری غمگین
سال ششم هجرت بود که تو پا به عرصه وجود گذاشتی ای نفر ششم از پنج تن!
بیش از هر کس، حسین از آمدنت خوشحال شد. دوید به سوی پدر وبا خوشحالی فریاد کشید:" پدرجان!خدا یک خواهر به من داده است!"
زهرای مرضیه گفت:"علی جان! اسم دخترمان را چه بگذاریم؟"
حضرت پاسخ دادند:" نامگذاری فرزندمان شایسته پدر شماست. من سبقت نمی گیرم از پیامبر در نامگذاری این دختر."
پیامبر در سفر بودند. وقتی بازگشتند، یک راست به خانه زهرا وارد شدند. پدر و مادرت گفتند که برای نام گذاری عزیزمان، چشم انتظار بازگشت شما بوده ایم.
پیامبر تو را چون جان شیرین، در آغوش فشرد، بر گوشه لبهای خندانت بوسه زد و گفت:" نامگذاری این عزیر، کار خداست. من چشم انتظار اسم آسمانی او می مانم."
...و جبرئیل آمد در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود و نام زینب را برایت از آسمان آورد. ای زینب پدر! ای زیبای معطر!
پیامبر از جبرئیل پرسیدند که دلیل گریه و غصه او چیست؟ جبرئیل عرضه داشت:" همه عمر در اندوه این دختر می گریم که در همه عمر جز مصیبت و اندوه نخواهد دید."
پیامبر گریست و زهرا و علی گریستند. دوبرادرت هم گریه کردند و تو نیز بغض کردی...
همانطور که اکنون هم بغض راه گلویت را بسته است و منتظر بهانه ای هستی تا رهایش کنی که شاید آرام بگیری و این بهانه را حسین چه زود برایت فراهم کرد.
...شب دهم محرم باشد، تو بر بالین سجاد به تیمار نشسته باشی، آسمان سنگینی کند و زمین همچون جنینی بی تاب بر خود بپیچد. غلام ابوذر در کار تیز کردن شمشیر برادر باشد و برادرت در گوشه ای از خیام، زانو بر بغل گیرد و از فراق گوید و از بی مهری روزگار بنالد.
چه بهانه ای بهتر از این که گریه ات را رها کنی و بغض فروخفته چند ده ساله ات را بیرون ریزی.
نمی خواهی حسین را از این حال غریب بیرون اوری، در حالیکه او چشم به ابدیت دوخته. اما چاره ای نداری. بهترین پناه اشکهای تو، همواره آغوش پرمهر حسین بوده است و تا هنوز این آغوش گشوده است برای اینکه در سایه سارش پناه گیری به همان شیوه همیشگی و رسم دوران کودکی ات.
برای اکنون تو، تنها آغوش حسین، جای گریستن توست. آنقدر گریه می کنی که از حال می روی. حسین پیشانی ات را می بوسد و تو زنده می شوی و نوای دلنشین صدایش را با گوش جان می شنوی که:
-آرام باش خواهرم! صبر کن عزیز جان! مرگ سرنوشت محتوم اهل زمین است. حتی آسمانیان هم می میرند. بقا و قرار فقط از آن خداست. اوست که می افریند، می میراند و دوباره زنده می کند.
-جد من که از من برتر بود، زندگی را بدرود گفت و پدرم نیز با دنیا وداع کرد. مادر و برادرم هم که از من بهتر بودند، رخت خویش از این دنیا بربستند. باید صبور بود و شکیبایی ورزید...

تو در همان بی خویشی لب به سخن می گشایی که:
- برادرم! تنها بهانه زیستنم! تو پیامبرم بودی وقتی جان پیامبر از قفس پر کشید. گرمای نفس هایت، جای مهر مادری را برایم پر می کرد وقتی مادرمان شهید شد. تو پدر بودی برایم و حضورت از جنس پدرم بود، وقتی گرد یتیمی بر سرم نشست.
- وقتی که حسن رفت، همگان مرا به حضور تو سرسلامتی می دادند. اکنون این تنها تو نیستی که می روی، بلکه پیامبر من، زهرای من، مرتضای من و این مجتبای من است که می رود. این جان من است که می رود.
با رفتن تو انگار همه می روند. اکنون عزای یک قبیله بر دوش من است. تو تنها نشانه همه گذشتگانی و تنها پناه بازماندگان....
حسین اگر بگذارد، حرفهای تو با او تمامی ندارد. سرت را بر سینه می گذارد و داروی تلخ صبر را جرعه جرعه در کامت می ریزد:
-خواهرم! روشنی چشمم!گرمی دلم! مبادا بی تابی کنی! مبادا روی بخراشی! مبادا گریبان چاک دهی! استواری صبر از استقامت توست. حلم در کلاس تو درس می خواند، شکیبایی در دستهای تو پرورش می یابد و تسلیم و رضا دو کودکند که از دامان تو زاده می شوند و جهان پس از تو را سرمشق تعبد می دهند.
راضی باش به رضای خدا که بی رضای تو این کار، ممکن نمی شود.
۳.شترهای عریان و نوامیس «آل الله»
این شترهای عریان و بی جهاز، برای بردن شما صف کشیده اند.
عمر سعد به سپاهش فرمان بر نشستن می دهد و عده ای را هم مامور سوار کردن کودکان و زنان می کند.
مردان برای سوار کردن کودکان و زنان هجوم می آورند. گویی بهانه ای یافته اند تا به «آل الله» نزدیک شوند و به دست اسیران خویش دست بیارند. غافل که دختر حیدر، نگاهبان این نوامیس خداوندی است و کسی را یارای تعرض به اهل بیت خدا نیست.
با تمام غیرت مرتضوی ات فریاد می کشی:
هیچ کس دست به زنان و کودکان نمی زند! خودم همه را سوار می کنم. همه وحشتزده پا پس می کشند و با چشمهای از حدقه در آمده، خیره و معطل می مانند و در میان زنان و کودکان، چشم می گردانی و نگاه در نگاه سکینه می مانی:
سکینه جان! بیا کمک کن!
سکینه چشم می گوید و پیش می اید و هر دو، دست به کار سوار کردن بچه ها می شوید. کاری که پیش از این هیجکدام تجربه نکرده اید. همچنانکه زنان و کودکان نیز سفری اینگونه را در تمام عمر تجربه نکرده اند.
در میان این معرکه دهشتزا، با حوصله ای تمام و کمال، زنان و کودکان را یک به یک سوار می کنی و با دست و کلام و نگاه، آرام و قرارشان می بخشی.
اکنون سجاد مانده است و سکینه و تو.
رمق، آنچنان از تن سجاد، رفته است که نشستن را هم نمی تواند. چه رسد به ایستادن و سوار شدن.
تو و سکینه در دو سوی او زانو می زنید، چهار دست به زیر اندام نحیف او می برید و آنچنانکه بر درد او نیفزاید، آرام از جا بلندش می کنید و با سختی و تعب بر شتر می نشانید.
تن، طاقت نگه داشتن سر را ندارد. سر فرو می افتد و پیشانی بر گردن شتر مماس می شود.
دشمن برای رفتن، سخت شتابناک است و هنوز تو و سکینه بر زمین مانده اید.
اگر دیر بجنبید دشمن پا پیش می گذارد و در کار سوار شدن دخالت می کند.
دست سکینه را می گیری و زانو خم می کنی و به سکینه می گویی: سوار شو!
سکینه می خواهد بپرسد: پس شما چی عمه جان!
اما اطاعت امر شما را بر خواهش دلش ترجیح می دهد.
اکنون فقط تو مانده ای و آخرین شتر بی جهاز و … یک دریا دشمن و … کاروان پا به راه که معطل سوار شدن توست.
نگاه دوست و دشمن، خیره تو مانده است. چه می خواهی بکنی زینب؟! چی می توانی بکنی؟!
اکنون هزاران چشم، خیره و دریده مانده اند تا استیصال تو را ببینند و برای استمداد ناگزیر تو، پاسخی تحقیر یا تمسخر یا ترحم بیاورند.
خدا هیچ شکوهمندی را دچار اضطرار نکند.
«امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء»

چه کسی را صدا کردی؟ از چه کسی مدد خواستی؟
آن کیست در عالم که خواهش مضطر را اجابت کند؟
هم او در گوشت زمزمه می کند که: به جبران این اضطرار، از این پس، ضمیر مرجع «امن یجیب» تو باش.
هر که از این پس در هر کجای عالم، لب به «امن یجیب» باز کند، دانسته و ندانسته تو را می خواند و دیده و ندیده تو را منجی خویش می یابد.
خدا نمی تواند زینبش را در اضطرار ببیند.
اینست اجابت زینب!
ببین که چگونه برایت رکاب گرفته است. پا بر زانوی او بگذار و با تکیه بر دست و بازوی او سوار شو، محبوبه خدا!
بگذار دشمن گمان کند که تو پا بر فضا گذاشته ای و دست به هوا داده ای.
دشمنی که به جای خدا، هوی را می پرستد، توان دریافت این صحنه را ندارد.
همچنانکه نمی تواند بفهمد که خود را اسیر چه کاروانی کرده است و چه مقربانی را بر پشت عریان شتران نشانده است.
همچنانکه نمی تواند بفهمد که چه حجت الله غریبی را به غل و زنجیر کشانده است…
همچنانکه نمی توانند بفهمند…
۴.حرکت کاروان اسرا از کربلا
روز یازدهم محرم سال ۶۱ ه - ق است و روز عاشورا، امام حسین (ع) و یاران باوفایشان همگی به شهادت رسیدهاند ... دشمنان آن حضرت همگی شاد هستند ولی انگار شعله نهضت امام حسین(ع) نباید خاموش شود... کاروان اسرای کربلا با حضور امام سجاد(ع)، حضرت زینب(س) و بسیاری دیگر از اعضای کاروان سید الشهدا(ع) اندکی بعد باید به سوی کوفه حرکت کنند... .
رخدادهای روز یازدهم ماه محرم سال ۶۱ ه - ق پیرامون قیام امام حسین (ع)
عمر بن سعد در روز یازدهم تا وقت ظهر در کربلا ماند و بر کشتگان سپاه خود نماز گزارد و آنان را به خاک سپرد.
وقتی روز از نیمه گذشت فرمان داد تا بانوان خاندان پیامبر(ص) را بر شتران بیجهاز سوار کردند و حضرت سجاد(ع) را نیز با زنجیر مخصوصی بسته و بر شتر سوار کردند. هنگامی که آنان را مانند اسیران میبردند و از قتلگاه عبور دادند، نظر بانوان بر جسم مبارک امام حسین(ع) افتاد و لطمهها بر صورت زدند و صدا به فریاد و ندبه برداشتند.
حضرت زینب کبری(ع) نعش برادر را به سینه خود چسبانید و با صوتی حزین گفت:
«یا محمداه (ص) این حسین توست که با اعضای پاره پاره در خون خویش آغشته است، اینها دختران تواند که اسیر شدهاند، این حسین توست که بدنش بر روی خاک افتاده. پدرم فدای کسی باد که جراحتش دوا نپذیرد، پدرم فدای کسی باد که با غصه از دنیا رفت، پدرم فدای کسی باد که لب تشنه شهید شد».
حضرت سکینه(ع) نیز جسد پدر را در بر گرفت، ناله زد و عرض کرد:
پدر جان، قتل تو چشم دشمنان را روشن و دلشان را شاد کرد، پدر جان بنی امیه مرا در کوچکی یتیم کردند... .
۲. تشکیل مجلس ابن زیاد
روز یازدهم عمربن سعد به کوفه آمد. ابن زیاد اذن عمومی داد تا مردم در مجلس حاضر شوند. سپس راس مطهر امام حسین (ع) را نزد او گذاشتند و او به آن نگاه و تبسم کرده و با چوبی که در دست داشت به آن جسارت میکرد.
۳. حرکت اهل بیت امام حسین(ع) به سوی کوفه
عصر روز یازدهم اهل بیت(ع) را با حالت اسارت به طرف کوفه بردند. نزدیک غروب حرکت کردند و شبانه به کوفه رسیدند. بنابراین آن بزرگواران داغدار و مصیبت زده را تا صبح پشت دروازههای کوفه نگه داشتند. هنگام صبح عمر بن سعد مانند فرماندهی که از فتوحات خویش خوشحال است همراه اسراء وارد کوفه شد.
