وبلاگicon
مـسجـــد الصادق (ع) ولیعصرتبریز - ویژه نامه ولادت امام حسن علیه السلام
«اَللّهُمَّ صَلّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد و عَجِّل الفَرَجهُمْ»

تاریخ : شنبه 1391/05/14
نویسنده : کانون فرهنگی مسجد
 

سوره یوسف
 

روز حسینی حسنی دارم و بس
در مملکت ری وطنی دارم و بس
 

عشاق ره عشق سبکبال ترند
من نیز فقط پیرهنی دارم و بس
 

دوری و مسافت نشود مانع من
تا شوق اویس قرنی دارم و بس
 

حالا که حرم نیست مرا شمع کنید
امشب هوس سوختنی دارم و بس
 

تا لطف حسن هست خریداری هست
تا زلف حسن هست گرفتاری هست
 

باید سر ما را به طنابی بزنند
در مقدم خورشید جنابی بزنند
 

عشاق نشسته سر راه کسی
تا دست به حسن انتخابی بزنند
 

باید که به جای چلچراغ و گنبد
بالای بقیع آفتابی بزنند
 

حالا که در رحمت زهرا باز است
زشت است اگر حرف عذابی بزنند
 

آن طایفه ای که پسر زهرایند
خوب است که در شهر نقابی بزنند
 

ای یوسف کنعان علی ادرکنی
ای ذکر حسن جان علی ادرکنی
 

ما از قبل تو لقمه نانی داریم
مثل سگ کهف استخوانی داریم
 

هر جا کرم است سایلی در کار است
ما با تو همیشه داستانی داریم
 

تو واسطه می شوی که هنگام دعا
این گونه خدای مهربانی داریم
 

اصلا چه نیاز لیله قدری هست
تا نیمه ی ماه رمضانی داریم
 

ای سوره یوسف مدینه در شهر
ما ترس نظر این و آنی داریم
 

این قد رشید تو تماشا دارد
لا حول ولا قوه الا.... دارد
 

ماییم و تقاضای نظر داشتنت
یک شب ز محله ام گذر داشتنت
 

ای یوسف ما به ازدحام عادت کن
ماییم و تویی و دردسر داشتنت
 

تو صبر و سکوت کرده ابراهیمی
قربان تو و چنین تبر داشتنت
 

تو بانی کربلا شدی و حتی
روزی حسین شد پسر داشتنت
 

مبهوت شدند لشکریان جمل
از یک تنه این همه جگر داشتنت


ای آینه عزوجل ادرکنی
ای حیدر کرار جمل ادرکنی
 

تو میوه هر سال خودت می گشتی
پرواز پر و بال خودت می گشتی
 

هر وقت مقابل علی می رفتی
آینه اجلال خودت می گشتی
 

حیف است که با مردم دنیا باشی
جا داشت فقط مال خودت می گشتی
 

بهتر که همان پیش خدا می ماندی
با مردم امثال خودت می گشتی
 

گفتند : تو گوشواره ی زهرایی
در کوچه به دنبال خودت می گشتی
 

هیهات از آن دست بدی که بد زد
دستی که میان کوچه تا آمد زد

 

۱.گلبرگي از كرامت‏هاي امام حسن عليه‏السلام


ابوسفيان براي بستن پيمان با پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم به مدينه آمد، ولي پيامبر او را به حضور نپذيرفت. آن‏گاه او پيش علي عليه‏السلام رفت و از ايشان خواست تا او را نزد پيامبر شفاعت كند. علي عليه‏السلام نزد پيامبر رفت و موضوع را در ميان گذاشت، ولي حضرت نپذيرفت. امام مجتبي عليه‏السلام كه در آن هنگام نوزادي چهارده ماهه بود، با زباني شيوا فرمود:
 

اي پسر صخر! شهادتين را بر زبانت جاري ساز تا من تو را نزد جدم رسول خدا شفاعت كنم.
 

ابوسفيان كه شگفت زده شده بود، با تعجب به امام مجتبي و اميرالمؤمنين عليه‏السلام نگاه مي‏كرد. آن‏گاه علي عليه‏السلام فرمود:
 

سپاس خدايي را كه خاندان محمد صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم را هم سان يحيي بن زكريا قرار داده است.1
 

پاداش احسان

امام مجتبي عليه‏السلام به قصد حج، با پاي پياده از مدينه به مكه مي‏رفت. درراه پاهاي حضرت ورم كرد. به امام گفتند: اگر سواره برويد زخم پاهايتان خوب خواهد شد، ولي امام فرمود: هرگز! به منزلگاه كه رسيديم، مرد سياه چرده‏اي نزد ما خواهد آمد كه روغني به همراه دارد. آن روغن دواي آن است. آن را به هر قيمتي از او بخريد. پس از مدتي، آن مرد سياه چهره از دور نمايان شد. امام به غلام خود فرمود: نزد او برو و آن روغن را از او خريداري كن. مرد سياه به غلام امام گفت: روغن را براي چه مي‏خواهي؟ غلام گفت براي امام مي‏خواهم. مرد گفت: مرا نزد او ببر. وقتي خدمت امام رسيد، گفت: اي فرزند رسول خدا، من از دوست‏داران شما هستم و در عوض اين دارو، هرگز از شما پولي نمي‏گيرم، ولي از شما مي‏خواهم دعا كنيد تا خدا به من پسري سالم هديه فرمايد كه دوست‏دار شما خاندان پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم باشد؛ زيرا زايمان همسرم نزديك است. امام فرمود: وقتي به خانه برگردي، خدا به تو پسري سالم و بي عيب هديه داده است. وقتي مرد سياه چرده به خانه‏اش بازگشت، ديد پسري زيبا در آغوش همسرش است.2
 

رويش زندگي


امام مجتبي عليه‏السلام در يكي از سفرها، با مردي از خاندان زبير كه به امامت زبير معقتد بود، همسفر شد. آنان شتري را نيز به آن مرد كرايه كرده بودند. در ميان راه به منزلگاهي رسيدند و براي برداشتن آب و استراحت توقف كردند. آنان در زير نخل خشكيده‏اي فرشي براي امام پهن كردند و امام بر آن نشست. آن مرد نيز پارچه‏اي كنار امام پهن كرد و بر آن نشست. وقتي چشم مرد به آن نخل خشكيده افتاد، گفت: كاش اين نخل خشك خرما مي‏داد و كمي خرما مي‏خورديم. امام مجتبي عليه‏السلام خطاب به او فرمود:
 

خرما مي‏خواهي؟ پاسخ گفت آري. امام دست به سوي آسمان دراز كرد و دعا فرمود: در اين هنگام، درخت خرما در عين ناباوري حاضران سبز شد، برگ در آورد و خرماي اعلايي داد. كسي در ميان كاروانيان با ديدن اين صحنه شگفت زده گفت: اين چيزي جز جادو نيست. امام مجتبي عليه‏السلام فرمود: نه اين جادو نيست، بلكه حاصل دعاي مستجاب فرزندان پيامبران است. سپس فردي از نخل بالا رفت و براي همگان از خرماي آن فرو ريخت.3
 

نيايشي پذيرفته

 
مردم كه از ستم زياد بن ابيه به تنگ آمده بودند، پيش امام مجتبي عليه‏السلام از او شكايت كردند. امام نيز دست به دعا برداشت و او را نفرين كرد و فرمود:
 

خدايا! انتقام ما و شيعيانمان را از دست زياد بن ابيه بستان و عذاب خود را به او بنما؛ به راستي كه تو بر هر چيزي توانا هستي. در آن هنگام، خراشي در انگشت شست دست او پديدار شد و زخم تمام دستش را تا گردن فراگرفت. سپس ورم كرد و سبب مرگ زياد گرديد.4


پی نوشت :
1. بحارالانوار، ج 43، ص 326، ح 3؛ مناقب، ج 3، ص 173.
2. بحارالانوار، ج 43، ص 324، ح 3.
3. ابن شهر آشوب، مناقب، ج 4، ص 90.
4. همان، ص 10.

 

۲.كودك آفتاب

مشب، به ستايش و تمجيد، بر رخساره ماه بوسه مي‌زنيم كه براي چراغاني شب ميلاد تو، تمام چهره منور خود را به آسمان هديه داده است. ستاره‌ها را بايد امشب بيشتر دوست داشت؛ چرا كه هر يك، تنها به شوق ديدار تو سوسو مي‌زنند. امشب، ستاره‌ها فراوان‌تر از همه شب‌ها هستند؛ ستاره‌هايي كه سرك كشيده‌اند براي ديدن چشمان تازه گشوده تو. خداوند، از آن بالا، تو را به تمام پري‌هاي ملكوت نشان مي‌دهد تا جلوه جمال حق را از نزديك ببينند و بشناسند، تا تضمين زيبايي عالم را باور كنند، تا بدانند كه پروردگار حكيم، زمين را به چه اميدي آفريد.
 

سلام كودك آفتاب! از كجا آمده‌اي كه صداي رسيدنت، تمام هياهوهاي دلهره‌آور را آرام كرده و سكوت ملكوت را به زمين حيرت‌زده آورده است؟ از كجا به اين خاك پرت رسيده‌اي؟ مگر راه گم كرده باشي كه تو هيچ شباهتي به اهالي ناپسند دنيا نداري. به تو مي‌آيد كه آسمان‌نشين عشق و پرواز بوده باشي. به تو مي‌آيد كه از آغوش خداوند آمده باشي. تو كجا، اينجا كجا، خورشيد بي‌سايه! نور بي‌خاموشي! پيش از تو هرگز زمينيان، آفتاب را از نزديك نديده و زيبايي نور را در پيكري انساني تماشا نكرده بودند. پيش از تو زمين، هيچ ماهي را به خود نديده بود و خاك، خاك بي‌اصالت، نجابت حقيقي را در خود مهمان نساخته بود.
 

كاش ديده بودم كبوتراني را كه گهواره‌ات را بر بال‌هاي بهشتي خود نهادند و به اينجا آوردند! از كدام سمت آمدند؟ كاش رد پاي نسيمي را كه با خود، عطر تنت را آورد، مي‌گرفتم و مي‌رفتم تا به سرزمين خدا مي‌رسيدم! كاش در لحظه طلوع تو مي‌ديدم كدام گوشه آسمان، تو را به جهان عرضه مي‌كند تا سمت و سوي بهشت را بفهمم.
 

تو شبيه ابديت، شبيه لهجه باراني كه به قصد سيرابي تمام عطش‌هاي جهان ببارد؛ شبيه كوچ پرستوهايي كه مژده صلح تا قيامت را مي‌آورند. تو شبيه رنگ و روي آشتي و صداقت لايزالي؛ شبيه اينكه جهان دست و پا گم كند در برابر پيغام محبت هميشگي؛ شبيه اينكه ديگر صداي گريه «بي‌پناهي» به گوش‌هاي دلواپسي نرسد.
 

سحر است. ستاره‌ها از مناجات سحرگاه پر مي‌شوند و براي روزه‌اي ديگر، رو به سوي قبله نيت مي‌كنند. همين‌كه ماه با تمام چهره خويش، سحوري نورش را بر سفره‌هاي روزه‌خواه مي‌گسترد، همين‌كه نسيم، نزديك شدن هنگامه اذان را در گوش بيداران رمضان ندا مي‌دهد، تو مثل خورشيد نخستين‌ بار، طلوع مي‌كني و تمام كوه‌ها سر فرو مي‌برند تا تو بالا بيايي و پيدا باشي. تمام صداها خاموش مي‌شوند، تا صداي پلك زدن آغازينت، اذان رستگاري عالم شود. گلدسته‌ها سر خم مي‌كنند، به سوي خانه ميلاد تو. درخت‌ها مناجاتشان را نيمه‌كاره مي‌گذارند تا تو را سلام بگويند و گنجشك‌ها و كبوتران سپيده دم، سپيدي صلح پيراهنت را آواز شكر سر مي‌دهند. رمضان، خشنود مي‌شود كه اينك، فلسفه بودن خود را درمي‌يابد. رمضان، اينك مي‌داند كه فقط براي چنين روزي خلق شده است. عاشقان جست‌وجوگر، فانوس كاوش خود را خاموش مي‌كنند؛ چرا كه ديگر، حقيقت گم‌شده خود را يافته‌اند و تهي‌دستي تنها، دل‌خوش مي‌شود به ديدار كسي كه آبروي تمام سفره‌هاي اكرام و گشاده‌دستي‌هاي انفاق است.
 

براي يتيمان، عشق؛ براي فقيران، مهرباني؛ براي گرسنگان، شفقت و براي تشنگان هم‌دردي؛ تو بهترين ارمغان آفرينشي. تو با زيبايي‌ات، با تمام وحي‌انگيزيِ خدايي كه در رخساره داري، دامن مهرت را سفره‌اي كن و خود، بر فراز بنشين تا تمام جهان، بر سر خوان رؤيت تو سير و سيراب شوند. تا تمام نياز هستي، از نگاه‌هاي صبور و عاشقانه‌ات، لقمه تماشا برگيرد و جرعه‌جرعه شراب مستي، از منظر و منظره حضور تو بنوشد.
 

خانه‌اي فراهم كن از خشت‌خشت شوق، با در و ديواري از روح پاك رستگاري و پنجره‌هايي از هدايت و حقيقت و دري از جنس اجابت و بشارت. آنگاه اين در را تا ابد به روي همه باز بگذار تا بيايند و از بهشت پناه تو سبدي پر كنند و خرمن‌هاي گل و رايحه مهر ببرند. كرامت را بگو چون طفلي نوآموز، در آستان در به ادب بايستد و خاك پاي زايرانت را به چشم بكشد تا مگر از درگاه تو ذره‌اي آبرو بگيرد. سخاوت را بگو پيش روي عطاي تو بر زانوي حرمت بنشيند و دستان بخشنده‌ات را بي‌وقفه تماشا كند و سجده به جا آورد تا مگر رسم رحمت بياموزد.
 

تو كيستي كه خداوند، كليد خزاين بي‌پايانش را اين‌گونه، با اعتماد، در دستان تو نهاده و تمام نعمت‌هاي بي‌دريغش، به يمن نيكويي تو به دست بندگانش مي‌رسد؟ تو كيستي كه تمام گدايان جهان، در محضر سؤال از تو به مقام شاهي جهان مي‌رسند و به خاك‌افتادگان بلند‌بالايي‌ات، رفعتي برتر از هرچه ستاره، دارند؟ تو كيستي كه با تو، تمام زمين پهنه بار عام خداوند است و بي‌تو، تمام سفره‌خانه‌هاي عطا و بخشش، بي‌رونق و بي‌بضاعتند؟ بايد تو را به خويش بشناساند روزگارِ همواره بخيل و روسياه. بايد تو را به خويش تأكيد كند دستان بي‌سخاوت هستي كه هيچ دست تمنايي را به مهر و لطف نمي‌فشارد و سر بيعت با امام تكريم و صلح ندارد.
 

نام تو صلح است، نام تو مهرباني پيروز، نام تو صبر فاتح، نام تو تمدن عشق و آشتي است. نام تو زيبايي است، حسن است، دلربايي بي‌منّت است، جمال خداوند است، تجمل توحيد و پرستش است. نامت آزادگي است، سرفرازي و رهايي براي حق است. نام تو را تمام ستمديدگان جهان، تمام سوختگان خشم و ستم به خوبي مي‌شناسند. نام تو را تمام فتنه‌ديدگان ستيز، در كنج خلوت‌هاي حسرتشان چون دعايي غريبانه به زبان مي‌آورند و تحقق مصلحانه مكتب تو را با اشك‌هاي جان بر لب آمده، آرزو مي‌كنند. نامت را ديده‌ام كه گاه در عرصه‌هاي خون‌ريزيِ توحش، به انزواي اندوه كشيده مي‌شود و گاه در جدال استكبار، خون دل مي‌خورد و روي از تمام عالم پنهان مي‌كند.
 

كاش پديدار بودي پيش چشم تمام عالم، تا راه و رسم صلح و پذيرش حق را به انسان دور مانده از مهر مي‌آموختي! كاش طريقت بي‌اشتباه تو به داوري خصومت ميان آدميان مي‌نشست تا پايمال شدن تمام بي‌گناهان و ترك‌تازي تمام جباران ختم به خير مي‌شد. كاش گوشه‌اي از رداي عصمتت را به عاريه داشتيم؛ براي پوشاندن عرياني خويش در اين روزهاي رسوايي! كاش كلمه‌اي از واژگان مُحق تو را بلد بوديم؛ براي مجاب كردن سخنان دروغ و حيله و تزوير در محكمه‌هاي بي‌عدالت دنيا! دستي برآور براي نجات انسان از اين‌همه سردرگمي و سرسپردگي! دستي برآور از آستين فرزانگي و خرد و روشنگري، تا سر به‌راهي انسان، قريب‌الوقوع رخ دهد؛ كَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَب.

۳.تولد نور

 

دوست داشتم در بقيع و از نزديك، سلامم را تقديم وجود سراسر پاكت كنم. سلام كنم به درخشان‌ترين ستاره‌اي كه مايه آرامش آرامگاه مادر است.
 

امروز زهرا شادمان است. گويا دوباره محمد صلي الله عليه و آله ‌ متولد شده. شبيه‌ترين فرد به پيامبر، اكنون در دامان مهرباني‌اش، عمق جانش را لبريز از شوق كرده است. او شادمان است؛ چون مي‌داند اگر روزي سينه‌اش مجروح گردد و پهلويش شكافته، بخشي از وجودش را براي زمينيان به امانت خواهد گذاشت. زهرا جان! يادگاري‌هاي باعظمت تو براي ما نيز عزيز و گرامي خواهند بود. آنها را ارج مي‌نهيم و گوشواره طاعت از فرمانشان را بر گوش جان مي‌كنيم.
 

ولادت تو اي درخشان‌ترين اختر محمدي و شبيه‌ترين ستاره به پيغمبر، چه ولادت دل‌انگيزي است! تا زمين قبل از فنا شدنش، زيباترين چهره‌ها را در آغوش گيرد.
 

طلوع كردي تا زمين محروم نماند. طلوع كردي تا زمينيان جاهل نمانند. طلوع كردي تا عالَم را عالِم كني. طلوع كردي تا گرد و غبار ظلمت بر چهره خاكيان باقي نماند و افلاكيان از نور وجودت منور گردند. پس طلوعت بر زمين و زمينيان، بر عالم و عالميان، بر خاكيان و افلاكيان مبارك باد! مي‌خواهم از همين ابتداي راه، انبان را پر از توشه كنم؛ توشه‌اي از فرمان‌برداري، توشه‌اي از تسليم و عبادت و توشه‌اي از آموختن. مي‌دانم با وجود اينها، هيچ رهزني راهم را نتواند زد. اكنون چشم‌هاي جوانم به دنبال آموختن است. مي‌توانم زيبايي‌ها را از زندگي پرمصيبت شما بياموزم.
 

آنجا كه براي تثبيت اسلام، صلح را بر جنگ ترجيح دادي، آرامش را بياموزم.
 

زماني كه ظرف دلت، پر شد از خون و باز هم كاسه صبرت به وسعت دريا بود، صبوري را بياموزم.
 

از آن دم كه در كوچه‌هاي تنهايي، تو تنها مهرباني بودي كه صورت سيلي خورده مادر را نوازش مي‌دادي، مهرباني را بياموزم.
 

تو به من آموختي بخشيدن را و اينكه چگونه تقسيم كنم جواني‌ام را در ميان زيبايي‌ها.

۴.گزيده‏اي از سخنان امام مجتبي عليه‏السلام

1. بيناترين ديده‏ها آن است كه در خير خيره شود و شنواترين گوش‏ها آن است كه تذكر را بشنود و از آن سود برد و سالم‏ترين دل‏ها آن است كه از ترديدها پاك باشد.1
 

2. خداوند بر پاسداري (از انسان) كافي است.2
 

3. قرآن در روز رستاخيز، براي حجت بودن و داوري با ستمكاران كافي است.3
 

4. هرگز گروهي با هم به مشورت ننشستند، مگر آن‏كه به سوي رشد و كمال رهنمون گشتند.4
 

5. شكر در برابر نعمت‏ها و صبر در برابر گرفتاري‏ها، تنها خيري است كه هيچ گونه شري در آن نيست.5
 

6. با مردم آن‏گونه نشست و برخاست كن كه دوست داري، با تو رفتار كنند.6
 

7. از آن‏چه در اختيار داري، براي آخرت خود توشه‏اي برگير؛ زيرا مؤمن توشه بر مي‏گيرد و كافر بهره‏جويي مي‏كند.7
 

8. براي سفر آخرت خود آماده شو و توشه‏ات را پيش از فرا رسيدن مرگ فراهم كن.8
 

9. بخشش پيش از درخواست بزرگ‏ترين بزرگواري‏هاست.9
 

10. بخل آن است كه انسان آن‏چه را انفاق كرده، هدر رفته بداند، و آن‏چه را نگه داشته، شرف خود شمارد.10
 

11. شوخي، بزرگي و ابّهت را از ميان مي‏برد. شخص ساكت از بزرگي و وقار بيش‏تري بهره‏مند است.11
 

12. سرآمد عقل، برخورد نيكو و شايسته با مردم است.12
 

13. دانش خويش را به مردم بياموز و علم ديگران را ياد بگير؛ زيرا در اين‏صورت دانش خود را پايدار كرده‏اي و آن‏چه را نمي‏دانستي فرا گرفته‏اي.13
 

14. اي انسان! از حرام الهي دست بردار تا همواره عابد باشي.14
 

15. با همسايه‏ات به نيكي رفتار كن تا مسلمان واقعي باشي.15
 

16. سختي‏ها و مشكلات، كليد پاداش خداوند هستند.16
 

17. گناه و اشتباه ديگران را به زودي سرزنش نكن و ميان او و اشتباهش راهي براي عذر خواهي قرار بده.17
 

18. نعمت‏ها تا زماني كه هستند ناشناخته‏اند، ولي زماني‏كه از دست مي‏روند، تازه شناخته مي‏شوند.18
 

19. بر شما باد به فكر كردن؛ زيرا تفكر دل را زنده مي‏كند و كليدهاي رحمت الهي است.19
 

20. در شگفتم از كسي كه درباره خواركي‏هاي خود مي‏انديشد، ولي درباره نيازهاي فكري خود نمي‏انديشد. از آن‏چه شكم او را بيازارد، پرهيز مي‏كند، ولي انديشه و دل خود را از پست‏ترين چيزها پر مي‏سازد.20
 

21. اي بندگان خدا! از نافرماني خدا بپرهيزيد و از كارهاي ناروا دوري كنيد. پيش از آن‏كه سختي‏ها به شما روي آورد و در آغوش مرگ فرو افتيد، به كارهاي نيك روي آوريد. بدانيد كه نعمت‏هاي دنيا زودگذر و ناپايدار است و كسي از خطرها در امان نيست. فريب دنيا خوردن، مانع خوش‏بختي است و تكيه بر آن، بي‏اساس است. اي بندگان خدا، پندپذير باشيد و از تاريخ گذشتگان درس زندگي بياموزيد. نعمت‏ها شما را به خود مشغول نكند و شما را از آخرتتان باز ندارد.
 

22. بهشت برترين اجر براي نيكوكاران و جهنم و عذاب آن كيفري سخت براي تباهكاران است.21
 

23. فرزندم! با هيچ كس پيمان دوستي مبند؛ مگر اين كه بداني از كجا مي‏آيد و به كجا مي‏رود (راه و رسم او چگونه است؟) وقتي كه دقيق بررسي كردي و او را انساني شايسته يافتي، بر پايه گذشت و چشم پوشي و برادري در سختي‏ها و لغزش‏ها با او رفتار كن و دوستي را پيوسته پي بگير.22
 

24. قرآن در روز رستاخيز به صورت رهبر و امام ظاهر شده و مردم را به دو دسته تقسيم مي‏كند:
 

الف) كساني كه به قرآن عمل كردند. حلال و حرام آن را آن گونه كه هست، به جا آوردند و متشابه آن را نيز با جان و دل‏پذيرا شدند. قرآن آنان را به سوي بهشت جاويدان هدايت مي‏كند.
 

ب) كساني كه دستورهاي قرآن را تباه كردند و از محرمات آن تجاوز كرده و آن‏ها را حلال شمردند. قرآن نيز آنان را به سوي آتش جهنم روانه خواهد كرد.23
25. والاترين جايگاه نزد خداوند از آن كسي است كه به حقوق مردم آشنا بوده و در برآوردن آن بكوشد.24
 

26. پرسش درست و درست پرسيدن، نيمي از دانش را به فرد منتقل مي‏كند. سازش و مدارا كردن با مردم، نيمي از تدبير و انديشه انساني است. ميانه روي اقتصادي در زندگي، نيمي از مخارج را مي‏كاهد.25
 

27. بخل سرآمد همه بدي‏ها و زشتي‏هاست و محبت و دوستي را از دل‏ها بيرون مي‏كند.26
 

28. كسي كه به مسجد برود، بر اين نعمت‏ها دست مي‏يابد: استدلال‏هاي محكم در امور ديني؛ پيداكردن دوستان سودمندي كه رفت و آمد با آن‏ها مايه بهروزي است؛ دانسته‏ها و دانش‏هاي سودمند؛ رحمت و نعمتي كه در آخرت انتظار او را مي‏كشد؛ دست‏يابي به سخناني كه شخص را به راه راست رهنمون مي‏شود؛ دسترسي به مطالبي كه انسان را از پستي‏ها وا مي‏دارد؛ دوري از گناهان از روي ميل و علاقه؛ خدا ترسي و دوري از گناه به خاطر بيش‏تر شدن ترس خدا در دل او.27
 

اندرزها

 
مردي از امام مجتبي عليه‏السلام در زمينه سياست پرسيد، امام فرمود:
 

سياست رعايت حقوق خدا و حقوق زندگان و مردگان اين مردم است. امّا حق خداوند انجام دادن واجبات و دوري كردن از حرام‏هاي الهي است. حقوق زندگان نيز اين است كه وظيفه خود را نسبت به مردم انجام دهي و هرگز از خدمت به جامعه خود بازنماني و همان گونه كه زمامدار با تو با صداقت رفتار مي‏كند، تو هم با او به اخلاص رفتار كني و چون خويشانت از راه راست بيرون رفتند، آنان را به هدايت رهنمون شوي. اما حقوق مردگان بر تو آن است كه از خوبي‏هاي آنان سخن بگويي و از زشتي‏هايشان چشم بپوشي؛ زيرا آنان نيز خدايي دارند كه به حسابشان رسيدگي مي‏كند.28
 

مردي به امام مجتبي عليه‏السلام عرض كرد: من شيعه شمايم. امام در پاسخ فرمود:
 

اي بنده خدا، اگر در انجام واجبات و دوري از گناهان از ما پيروي كردي راست مي‏گويي، ولي اگر اين گونه نيستي با اين ادعاي بزرگ بر گناهان خود افزوده‏اي ؛ زيرا شيعه ما از مقام والايي برخوردار است كه تو اهل آن نيستي. پس نگو كه من پيرو شما هستم، بلكه بگو من از دوستان و هواداران شمايم و با بدخواهانتان دشمنم.29
 

مردي از امام درباره علّت ناخوشايند بودن سفر مرگ پرسيد، امام فرمود:
 

شما خانه آخرتتان را ويران كرده‏ايد و خانه دنيايتان را آباد ساخته‏ايد. بنابراين، روشن است كه انتقال از جاي آباد به جاي خراب برايتان ناخوشايند است.30
 

مردي از امام خواست كه دوستش باشد. امام فرمود:
 

با سه شرط مي‏پذيرم: اول آنكه از من تعريف نكني؛ زيرا من خودم را بهتر از تو مي‏شناسم؛ دوم آن‏كه مرا دروغگو نداني؛ زيرا دروغگو هرگز عقيده درستي ندارد؛ سوم اين‏كه در حضور من از كسي غيبت نكني.31
 

امام سوار بر مركبشان از كوچه‏هاي مدينه مي‏گذشت كه مردي يهودي با لباسي ژوليده و آلوده جلو آمد. وقتي شكوه امام را ديد، افسار اسب ايشان را گرفت و گفت: جدت رسول خدا فرموده است دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است، ولي مي‏بينم تو با اين‏كه مؤمني در بهشتي و در نعمت‏ها و دارايي‏هاي دنيايي به سر مي‏بري و من كه كافرم در زندان محروميت و جهنمي از گرسنگي و فقر به سر مي‏برم.
 

امام با بزرگواري و لبخندي مليح، پاسخ گفت:
 

اگر جايگاه ما را در جهان ديگر بيني و از وعده‏هاي خداوندي كه به ما ارزاني خواهد داشت، كه هيچ چشمي نديده و هيچ گوشي نشنيده و از قلب و خاطر هيچ انساني هم نگذشته، آگاهي يابي، خواهي ديد كه ما در اين جهان در زندانيم و اگر به آن‏چه خداوند به تو و ديگر كافران وعده كرده است، كه عذاب‏هاي دردناك و شكنجه‏هاي سخت مي‏باشد، آگاهي يابي، خواهي دانست كه اكنون در بهشت به سر مي‏بري و از آسايش و نعمت زيستن برخورداري.32
 

پی نوشت :
1. تحف العقول عن آل الرسول صلى‏الله‏عليه‏و‏آله‏وسلم، ص 8 .
2. همان.
3. همان.
4. همان.
5. همان.
6. سفينة البحار، ج 8 ، ص 533 .
7. همان.
8. همان.
9. اعيان الشيعه، ج 1، ص 577 .
10. همان.
11. همان.
12. بحارالانوار، ج 75، ص 111.
13. همان.
14. همان.
15. همان.
16. همان.
17. همان.
18. همان
19. همان.
20. همان، ج 1، ص 218.
21. تحف العقول، ص 236.
22. همان، ص 233.
23. همان، ص 103.
24. حياة امام الحسن بن على عليه‏السلام، ج 1، ص 319.
25. ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 4، 333.
26. حياة امام الحسن بن على عليه‏السلام، ج 1، ص 319.
27. بحارالانوار، ج 75، ص 108.
28. مجموعه ورّام، ج 2، ص 301.
29. همان، ص 113.
30. بحارالانوار، ج 44، ص 110.
31. تحف العقول، ص 236.
32. حياة امام الحسن بن على عليه‏السلام، ج 1، ص 194.

۵.جلوه‏هايي از عبادت امام عليه‏السلام

عابدترين مردم


امام باقر عليه‏السلام فرمودند: «حسن بن علي بن ابي طالب عليه‏السلام عابدترين، زاهدترين و برترين فرد زمان خويش بود».1
 

هنگام وضو و نماز


در هنگام وضو اعضاي امام مجتبي عليه‏السلام به لرزه در مي‏آمد و رنگ مباركشان زرد مي‏شد، علت اين امر از ايشان سؤال شد. فرمود:
 

«حَقٌّ عَلي كُلِّ مَنْ وَقَفَ بَينَ رَبِّ العَرْشِ أَنْ يُصَفَّرَ لَونُه وَ يَرْتَعِدَ فِرائِصُهُ»
 

سزاوار است هر كس در مقابل پروردگار مي‏ايستد رنگش زرد شده و اعضايش به لرزه در آيد.2

امام عليه‏السلام در وقت نماز نيز اعضاي شريفشان به لرزه در مي‏آمد.3
 

در راه حج

حضرت بيست بار با پاي پياده از مدينه به مكه رفتند. ايشان مي‏فرمودند:

«من از پروردگارم شرم مي‏كنم كه با پاي پياده به ملاقات او نروم»!
 

امام حسن(ع) از شیخ محمد حسین کاشف الغطا


قسمتي از سخنان شيخ محمد حسين كاشف الغطاء در مقدمه كتاب «حياةُ الامام الحسن عليه‏السلام»:
 

همه مصلحت و مصلحت همه، در همان كاري بود كه امام حسن عليه‏السلام كردند، اين را نه از راه تعبد مي‏گوييم و نه از اين باب كه چون قضيه اينگونه واقع شده است، در برابر آن تسليم شويم و كار به خير و شرش نداشته باشيم و نه از اين باب كه ما به «عصمت» عقيده داريم و مي‏گوييم عمل «معصوم» به هر حال مطابق حكمت بوده است، نه هرگز، بلكه اگر ما در واقعه صلح تدبير كنيم و آن را از همه لحاظ و جوانبش بسنجيم و نتايج و مقدمات آن را در نظر گيريم به قطع و يقين براي ما روشن مي‏شود كه تنها راه همان بود كه امام حسن عليه‏السلام پيمودند. آري حزم و تصميم همان بود و پيروزي بر دشمن همان، هم از نظر فنون جنگي و هم سياست زماني، كردار امام حسن عليه‏السلام، كردارِ فرماندهي بود با تجربه، دانا و سرداري بصير او با سِلم با دشمن جنگيد و با صلح بر او غلبه كرد. آتش بني اميه را فرو نشاند و رسواييهاي آنان را بر ملا كرد و ننگ بودن آنان را براي تاريخ اسلام ثابت نمود.

سيد عبدالحسين شرف الدين در مقدمه بسيار عميقي بر كتاب «صلحُ الحسن» نوشته است:

روش صلح را امام حسن عليه‏السلام از «صلح حُدَيبِيّه» اقتباس كرده بودند، يعني از سياست پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله و روش پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بهترين سرمشق است. در همان صلح حديبيه، برخي از خواص اصحاب بر پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله اعتراض كردند چنانكه برخي از دوستان امام حسن عليه‏السلام نيز در مورد «صلح ساباط» به ايشان اعتراض كردند، اما تصميم مصلحانه امام سستي نگرفت و سينه ايشان رنج اعتراض را تحمل كرد، چنانكه رنج صلح را.
 

براي امام حسن عليه‏السلام بوسيله اين صلح، امكان اين امر دست داد كه شخصيت خود را در كمين معاويه قرار دهند و از سويي كه معاويه از آن غفلت دارد بر او بتازند و بنيادش را متزلزل سازند و پيروزي بني اميه را با نيروي خود بني‏اميه ريشه كن كنند. اما براي امام از همه مهمتر اين بود كه پرده از چهره اين طاغيان بردارند و آنان را آنطور كه بودند بشناسانند تا ميان آنان و عملي كردن كيديهايي را كه براي دين جدشان طرح‏ريزي كرده بودند، حايل شوند و اين كار شد و پرده برداشته شد و بني اميه به پرتگاه سقوط كشانيده شدند و للهِ الحَمد.
 

با همين زمينه‏سازي بود كه برادرشان سيد الشهداء توانستند قيام خود را كه به وسيله آن خداوند راه قرآن را نشان داد، عَلَم كنند و درس عبرتي باشند براي خردمندان هر روزگار؛ امام حسن عليه‏السلام و امام حسين عليه‏السلام هر دو دو رويه يك رسالت بودند.
 

امام حسن عليه‏السلام از دادن جان خود دريغ نداشتند و امام حسين عليه‏السلام در راه خدا، جانبازتر از امام حسن عليه‏السلام نبودند فقط امام حسن عليه‏السلام جان خود را در ضمن يك جهاد خاموش فدا كردند و چون وقت شكستن سكوت رسيد، شهادت كربلا واقع شد، شهادتي كه پيش از اينكه حسيني باشد حسني بود و در نظر خردمندان عميق، واقعيت فداكاري در روز «ساباط» از روز «عاشورا» ريشه‏دارتر بود.
 

پيروزي نهايي امام حسن عليه‏السلام در اين بود كه حقيقت را با صبر و حكمتِ خويش بدرستي روشن كردند و در پرتوهمين روشن شدن حقيقت بود كه امام حسين عليه‏السلام بدان پيروزي نمايان و ابدي دست يافتند. امام حسن و امام حسين عليه‏السلام گويي بر سر يك برنامه تصميم گرفته بودند و آن هم روشن كردن باطن حكومت اموي و غير اسلامي بودن آن و بيدار كردن مردم از غفلت و ذلّت بود و در اين راه هر يك نقشي را ايفا نمودند. نقش امام حسن عليه‏السلام نقش حكيمي با تحمل و نقش امام حسين عليه‏السلام نقش انقلابي بزرگوار و با اين دو نقش يك اقدام كامل در راه هدفي واحد به سامان رسيد.
 

با اين اقدامات حقيقت سخن پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله بر مردم آشكار گشت و مردم ديدند كه بني اميه بوزينگاني هستند كه بر منبر پيامبر مي‏جهند. نيشهاي غول آسا دارند و با چنگالهايي مانند چنگالهايي گرگ و روحيه‏ايي چون روحيه گزنده عقرب به جان امت اسلام افتاده‏اند و به بركت امام حسن عليه‏السلام و امام حسين عليه‏السلام و حكمت و تدبير ايشان بود كه امور پنهاني بني اميه و دشمني آنان با اسلام و انسانيت شناخته شد.

امام عليه‏السلام با وجود داشتن مركب‏هاي بسياري كه همراه ايشان بود، باز پياده رفتن را انتخاب مي‏كردند.4
 

محمد بن اسحاق گويد:


«حضرت را در راه مكه ديدم كه از مركب خويش پايين آمده و پياده مي‏رفتند. مردمي كه حضرت را مشاهده مي‏كردند (به احترام ايشان) از مركبهاي خود پايين آمده و همانند حضرت پياده مي‏رفتند. حتي «سعد بن ابي وقاص»5 را ديدم كه پياده شده و در كنار حضرت راه مي‏رود».6
 

و در روايتي ديگر آمده است:
 

«گروهي به «سعد بن ابي وقاص» گفتند راه رفتن براي ما دشوار است و از طرفي وقتي اين دو بزرگوار (امام حسن و امام حسين عليهماالسلام) را مي‏بينيم كه پياده مي‏روند سوار شدن را شايسته نمي‏دانيم؛ «سعد» مطلب آنان را به امام عليه‏السلام گفت و پيشنهاد سوار شدن را نمود.
 

امام عليه‏السلام فرمود: ما بر خود پياده رفتن به خانه خدا را لازم مي‏دانيم، اما به كناري مي‏رويم تا شما سواره راهتان را ادامه دهيد».7
 

هنگام ورود به مسجد


زماني كه امام مجتبي عليه‏السلام به در مسجد مي‏رسيدند سر مبارك را بلند نموده و مي‏فرمودند:
 

«اِلهي ضَيفُكَ بِبابِكَ، يا مُحْسِنُ قَدْ اَتاكَ المُسِي‏ءُ فَتَجاوَزْ عَنْ قَبيحِ ما تَعلَمُ مِنّي بِجَميلِ ما عِنْدَكَ يا كَريمُ»
 

خدايا ميهمان‏ات به در خانه‏ات آمده، اي خداوندي كه اهل احسان و نيكي هستي، بنده بد كردارت به نزد تو آمده، از اعمال قبيح بنده‏ات كه خبرداري؛ با نيكي و (عفو) زيبايت درگذر، اي خداي كريم8
 

ياد بهشت و دوزخ


زمانيكه نزد حضرت از بهشت و دوزخ سخن به ميان مي‏آمد، ايشان مضطرب شده و از خداوند بهشت را طلب مي‏نمودند و به خدا از آتش دوزخ پناه مي‏بردند.9


پی نوشت :
1- ميزان الحكمة، ج 1، ص 240
2- سفينة البحار، ج 2، ص 184
3- همان
4- كشف الغمة، ج 2، ص 182
5- محمد بن ابى وقاص شخصى است كه از بيعت با اميرالمؤمنينع امتناع ورزيد و قصد داشت خليفه گردد. سفينة البحار، ج 4، ص 147
6- اعلام الورى، ص 211
7- بحارالانوار، ج 43، ص 276، حديث 46
8- سفينة البحار، ج 2، ص 184
9- همان

محبت امام حسن علیه السلام

محبت و عطابخشی اهل بیت علیهم السلام به ویژه امام حسن مجتبی علیه السلام زبانزد عام و خاص گردیده بود. او كه دارای قلبی پاك و رؤوف و پر مهر نسبت به دردمندان و تیره‌بختان جامعه داشت، همانند پدرش علی بن ابی طالب علیه‌السلام با خرابه‌نشینان دردمند و اقشار مستضعف و كم درآمد همراه و همنشین می‌شد، درد دل آنان را با جان و دل می‌شنید و به آن، ترتیب اثر می‌داد و در این حركت انسان‌دوستانه جز خدا را نمی‌دید و اجرش را جز از او نمی‌طلبید و او بارزترین مصداق آیه شریفه ذیل بود:.

"الَّذینَ یُنْفِقُونَ أمْوالَهُم بِاللَّیْلِ وَالنَّهَارِ سِرّاً وَ عَلانِیَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلا خَوْف عَلَیْهِمْ وَلاهُمْ یَحْزَنُونَ‏"  آنانی كه اموال خود را شب و روز، پنهانی و آشكارا انفاق می‌كنند، مزدشان در نزد پروردگارشان خواهد بود، نه ترسی و نه غم و اندوهی بر دل آن‌ها راه پیدا خواهد كرد.

از این روی هر ناتوان و ضعیف و درمانده‌ای درِ خانه آن حضرت را می‌كوبید. چه بسا افرادی از شهر و دیارهای دیگر به امید دستگیری امام مجتبی علیه السلام به مدینه منوره می‌آمدند و از آن دریای جود و كرم بهره می‌جستند. در میان مستمندان سادات و غیرسادات و در راه ماندگان و از راه رسیدگان و ... دیده می‌شد. گاه بر اساس خواسته آنان، هزینه سفر، ازدواج و زندگى، هزینه مداوای مریض و دیگر نیازمندی‌های آنان را پرداخت می‌نمود و گاه بدون هیچ گونه پرسش بر آنان ترحم می‌كرد.كمك و دستگیری از مستمندان، سالخوردگان و فقرا از سوی آن حضرت، در دوران حاكمیت امیرالمؤمنین علیه السلام و حكومت خود در كوفه و مدینه و بعد از آن به دو صورت انجام می‌گرفت:

الف) كمك‌های مستمر و همیشگی كه شامل سالمندان، ایتام، خانواده‌های شهدا، اصحاب صفّه و ... می‌شد و در چهارچوب منظمی به صورت ماهیانه انجام می‌گرفت. گویا آنان حقوق بگیران دایمی از خاندان اهل‌بیت بودند كه بخش عمده‌ای از موقوفات و صدقات رسول خدا، امیرمؤمنان و فاطمه اطهر علیهم السلام و اموال شخصی حضرت مجتبی علیه‌السلام به این امر اختصاص می‌یافت. امام حسن علیه السلام پیش از آن از سوی پدر بر این كار بزرگ انتخاب و منصوب شده بود و بعد همچنان ادامه یافت. سیاست و برنامه بر این بوده كه اصل موقوفات حفظ گردد و از درآمد آن، فقرا و كسانی كه مال بر آنان وقف شده بود (موقوف علیهم) را تأمین نمایند.

ب) كمك‌های مقطعی آن حضرت به فقرا، بیچارگان و مساكین در همه فراز و نشیب‌های زندگى. این كمك‌ها به طوری زیاد بود كه بخشش و دستگیری آن‌ها زبانزد عموم مردم شده بود.

از امام مجتبی علیه السلام پرسیدند: چگونه است هر سائلی كه بر در خانه شما می آید، ناامیدش برنمی‌گردانید.

حضرت فرمود: من هم نیازمند و محتاجی هستم به درگاه خداوند متعال كه دوست ندارم او مرا دست خالی برگرداند، خداوندی كه نعمت‌هایش را بر ما ارزانی داشته، هرگز نمی‌خواهد بندگانش را محروم كنم، می‌ترسم اگر سائلی را رد كنم، او هم مرا دست خالی برگرداند.


آخرین مطالب